برترین جملات و اشعار احساسی عاشقانه فروغ فرخزاد و بیوگرافی این شاعر
فروغ فرخزاد از شاعران خانم برجسته کشور که در دی ماه 1313 در تهران به دنیا آمده است، فروغ فرخزاد نام دارد. از این شاعر معاصر 5 دفتر شعر منتشر شده است. این شاعر خوشزبان کار خود را با شعرهایی از جنس و قالب نیمایی آغاز کرد، مانند مجموعه های اسیر و یا عصیان. کسی که در فکر خانم فرخزاد تحولی ایجاد نمود، اباهیم گلستان، نویسنده مشهور ایرانی بوده است.

پدر خانم فرخزاد اصلیتی تفرشی داشت و مادرس نیز اهل کاشان بود. نام خواهر فروغ، پوران است. برادر بزرگ فروغ نیز فریدون نام دارد. خودش فرزند چهارم خانواده محسوب می شود. محمد و توران نام پدر و مادر وی می باشد.
فروغ فرخزاد قبل از ازدواجش با شاپور، شروع به نامه دادن های عاشقانه به وی کرد. این نامه های بعد ها در قالب کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانه ی قلبم" به چاپ رسیده است. سپس در سال 1330 و تنها در 16 سالگی با پرویز شاپور که طنز پرداز ماهری بود ازدواج کرد.
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

جالب است بدانید که همسر فروغ، پسرخاله مادرش بوده است. اما این ازدواج تنها 4 سال دوام داشت و این دو از هم جدا شدن. کامیار تنها حاصل این ازدواج بود. فروغ پس از آنکه از شاپور جدا شد تصمیم گرفت به اروپا سفر کند. در همان جا نیز زبان های ایتالیایی، فرانسوی و آلمانی را فراگرفت.
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد بهمراه ابراهیم گلستان که نقش بسزائی در تغییر و تحول فکری او داشت، در سال 41 اقدام به ساختن فیلمی به نام "خانه سیاه است" می کنند. این شاعر محبوب کشورمان یک سال بعد نیز در نمایشنامه ی شش شخصیت در جستجوی نویسنده اثر لوئیجی پیراندلو بازی بسیار هنرمندانه از خود به جا می گذارد.
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید

فروغ فرخزاد یک بار در سال 42 اقدام به خودکشی کرد. اما از مرگ نجات یافت. خدمتکار خانه اش او را در حالی مشاهده کرد که یک حعبه قرص گاردنال را خورده بود. اما سه سال بعد در حالی که در جاده دروس – قلهک با ماشین جیپ ابراهیم گلستان رانندگی می کرد برای اینکه برای ماشین حمل کودکان مهدکودک برخورد نکند از جاده منحرف و سپس جان خود را از دست داد.
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
ازآثار این هنرمن می توان به اسیر، شامل ۴۳ شعر، دیوار که شامل ۲۵ قطعه شعر، تولدی دیگر ک شامل ۳۵ شعر، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر اشاره کرد.
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چوفال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
تنهای هرزه را سنگسار می کنند. غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است. و کسی نمی داند که مغزهای هرزه. ویرانگرترند تا تنهای هرزه.
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یاقاضی القضات است
یاحاجت الحاجات است
و می تواند حتی هزار را
بی آن که کم بیاورد از روی بیست مون بردار
فروغ فرخزاد از شاعران خانم برجسته کشور که در دی ماه 1313 در تهران به دنیا آمده است، فروغ فرخزاد نام دارد. از این شاعر معاصر 5 دفتر شعر منتشر شده است. این شاعر خوشزبان کار خود را با شعرهایی از جنس و قالب نیمایی آغاز کرد، مانند مجموعه های اسیر و یا عصیان. کسی که در فکر خانم فرخزاد تحولی ایجاد نمود، اباهیم گلستان، نویسنده مشهور ایرانی بوده است.

پدر خانم فرخزاد اصلیتی تفرشی داشت و مادرس نیز اهل کاشان بود. نام خواهر فروغ، پوران است. برادر بزرگ فروغ نیز فریدون نام دارد. خودش فرزند چهارم خانواده محسوب می شود. محمد و توران نام پدر و مادر وی می باشد.
فروغ فرخزاد قبل از ازدواجش با شاپور، شروع به نامه دادن های عاشقانه به وی کرد. این نامه های بعد ها در قالب کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانه ی قلبم" به چاپ رسیده است. سپس در سال 1330 و تنها در 16 سالگی با پرویز شاپور که طنز پرداز ماهری بود ازدواج کرد.
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

جالب است بدانید که همسر فروغ، پسرخاله مادرش بوده است. اما این ازدواج تنها 4 سال دوام داشت و این دو از هم جدا شدن. کامیار تنها حاصل این ازدواج بود. فروغ پس از آنکه از شاپور جدا شد تصمیم گرفت به اروپا سفر کند. در همان جا نیز زبان های ایتالیایی، فرانسوی و آلمانی را فراگرفت.
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد بهمراه ابراهیم گلستان که نقش بسزائی در تغییر و تحول فکری او داشت، در سال 41 اقدام به ساختن فیلمی به نام "خانه سیاه است" می کنند. این شاعر محبوب کشورمان یک سال بعد نیز در نمایشنامه ی شش شخصیت در جستجوی نویسنده اثر لوئیجی پیراندلو بازی بسیار هنرمندانه از خود به جا می گذارد.
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید

فروغ فرخزاد یک بار در سال 42 اقدام به خودکشی کرد. اما از مرگ نجات یافت. خدمتکار خانه اش او را در حالی مشاهده کرد که یک حعبه قرص گاردنال را خورده بود. اما سه سال بعد در حالی که در جاده دروس – قلهک با ماشین جیپ ابراهیم گلستان رانندگی می کرد برای اینکه برای ماشین حمل کودکان مهدکودک برخورد نکند از جاده منحرف و سپس جان خود را از دست داد.
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
ازآثار این هنرمن می توان به اسیر، شامل ۴۳ شعر، دیوار که شامل ۲۵ قطعه شعر، تولدی دیگر ک شامل ۳۵ شعر، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر اشاره کرد.
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چوفال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
تنهای هرزه را سنگسار می کنند. غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی است. و کسی نمی داند که مغزهای هرزه. ویرانگرترند تا تنهای هرزه.
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یاقاضی القضات است
یاحاجت الحاجات است
و می تواند حتی هزار را
بی آن که کم بیاورد از روی بیست مون بردار
برترین و معروف ترین شعرهای زیبا از سهراب سپهری احساسی و کوتاه
شعر نو از سهراب سپهری ، همراه با ,اشعار عاشقانه و شعر نو از سهراب سپهری زیباترین شعر نو از سهراب سپهری معروف ترین شعر نو از سهراب سپهری و شعر نو و جذاب از سهراب سپهری را در اختیار شما همراهان عزیز در این مجموعه از سایت روزگار قرار میدهیم

آب
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری میخورد آب.
یا که در بیشه دور سیرهای پر میشوید
یا در آبادی کوزهای پر میگردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
رزن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است.
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالا دست، چه صفایی دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان
بیگمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام
بیگمان در ده بالا دست، چینهها کوتاه است
مردمش میدانند، که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی، آبی است
غنچهای میشکفد، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند
گل نکردندش ما نیز
آب را گل نکنیم

روشنی، من، گل، آب
ابری نیست
بادی نیست.
مینشینم لب حوض:
گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان میچیند
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسیهایی تر
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط.
نور در کاسه مس، چه نوازشها میریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست، که نمیدانم
میدانم سبزهای را بکنم خواهم مرد
میروم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم
راه میبینم در ظلمت، من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.

در گلستانه در دلم چیزی هست سهراب سپهری
در گلستانه
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.
پای نی زاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من حرف میزد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوهها را کندم و نشستم، پاها در آب
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ! میچرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایهها میدانند که چه تابستانی است
سایههایی بی لک
گوشهای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا میخواند.»
اشعار سهراب سپهری
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
اشعار سهراب سپهری
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

اشعار سهراب سپهری
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مینالد.
جغد میخواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
میتراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
شعر هر کجا هستم باشم سهراب سپهری
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
” سهراب سپهری “
شعر زیر باران باید رفت سهراب سپهری
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است …
” سهراب سپهری “
شعر عاشقانه سهراب سپهری
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است

گلچین شعرهای سهراب سپهری
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
شعر ناب از سهراب سپهری
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
شعر زندگی خالی نیست سهراب سپهری
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
شعر چشم ها را باید شست سهراب سپهری
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست …
” سهراب سپهری “

تهی بود نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی
اشعار مولانا , شعر کوتاه مولانا , شعرهای زیبای مولانا
شعر آب را گل نکنیم سهراب سپهری
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود ….
شعر های سهراب سپهری
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست ..
شعر من مسلمانم سهراب سپهری
…..من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
درنمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،
پی “قد قامت” موج….
” سهراب سپهری “
شعر شب بود سهراب سپهری
شب بود و چراغک بود.
شیطان ، تنها، تک بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بویی نه براه.
ناگاه
آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.
خاک سایه در خواب.
زمزمه ای می مرد.بادی می رفت، رازی می برد

شعر تنهایی سهراب سپهری
ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.
شعر صدا کن مرا سهراب سپهری
به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید…
” سهراب سپهری “
اشعار سهراب سپهری
دود میخیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانهام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان میرسد افسانهام؟

اشعار سهراب سپهری
دنگ…، دنگ ….
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
شعر زاغچه سهراب سپهری
من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟
“اشعار سهراب سپهری“
پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهر کوچـکم ایـن را پرسـید!
مـــن بــــــــــــــه او خــــنــدیـــــدم .
کــمـی آزرده و حــیــرت زده گــفــت :
روی دیــــــوار و درخــــتــــــان دیــــــــدم
بــــازهم خندیدم! گفت دیروز خودم دیـدم
پسر همسایه پنج وارونه به مینو مــــیداد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک تــرسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بــــــعــــــدهــــا وقــــتــی غــــم
سقـــف کوتاه دلت را خم کرد
بـی گــــمــــان می فهــــمی
پنج وارونه چه معنا دارد
• سهراب سپهری •
باحال ترین شعرهای عاشقانه احساسی زیبا + عکس نوشته های جالب
شعر عاشقانه زیبا ، به همراه شعر عاشقانه معاصر ,شعر عاشقانه احساسی و کوتاه برای همسر. شعر های عاشقانه در بین جوانان از اهمیت زیادی برخوردار است و به همین منظور گلچین جدیدترین شعر عاشقانه زیبا همراه با عکس نوشته احساسی را برای شما در این مقاله از سایت روزگار قرار میدهیم

دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را

گزیده شعرهای عاشقانه حافظ
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

گفتم : غم تودارم
چیزی نگفت وبگذشت
حافظ خوشابه حالت
یارم گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید
بانو ! قرار ثانیهها را به هم نریز
موهات را ببند و فضا را به هم نریز
بگذار در خیال خودم هی ببوسمت
رویای عاشقانهی ما را به هم نریز
کمتر به فکر خط ِ لب و چشم و سرمه باش
آرایش قشنگ خدا را به هم نریز
از کوچهها که میگذری فکر خلق باش
اعصاب شیخ و شاه و گدا را به هم نریز
از شعر من بنوش و به رقص آی و مست شو
اما ردیف و وزن و هجا را به هم نریز
"امن یجیب" و "جاثیه" خواندم که آمدی
لطفن بمان و راز دعا را به هم نریز
میترسم این سکوت تو دیوانهام کند
موهات را نبند و فضا را به هم بریز !

من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟
ارامشی از جنس طوفانم,نگفتم؟
یک حادثه،یک ازدحام پر تناقض
از رفتن و ماندن گریزانم ،نگفتم؟
تو عاشق پاییز بودی خاطرم هست
صد حیف من مرد زمستانم،نگفتم؟
با من هوایت ابری و دلگیر می شد
من خیس تر از روح بارانم ،نگفتم؟
انبوه جنگل،ای هجوم شبنم و شعر
من خشکی قلب بیابانم ، نگفتم؟
در انتهای سرزمینی از افق دور
من کلبه ای متروک و ویرانم نگفتم؟
یا شایدم یک خانه از دیوار خالی
در امتداد این خیابانم ، نگفتم؟

دلم تا برایت تنگ میشود
نه شعر میخوانم
نه ترانه گوش میدهم
نه حرف هایمان را تکرار میکنم
دلم تا برایت تنگ میشود
مینشینم اسمت را مینویسم
مینویسم..مینویسم
بعد میگویم این همه او
پس دلتنگی چرا؟
دلم تا برایت تنگ میشود
میمِ مالکیت،
به آخر اسمت اضافه میکنم
و باز عاشقت میشوم..

پیراهنم روزی گواهی می دهد پاکم
چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیست
چیزی مخواه از من که در اندازه ی من نیست
دنبال آرامش مگرد ای رود سرگردان
چیزی که در دریا نباشد در تو قطعا نیست
گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی
جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست
پیراهنم روزی گواهی می دهد پاکم
ای عشق خیلی وقت ها پاکی به دامن نیست
در عشق باید پر تحمل بود و دور اندیش
پروانه گشتن چاره اش جز پیله کردن نیست

وقتی تو نیستی
وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد…..
من فکر می کنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالی ست،
همه بازی مدل لباس السا ی پنجره ها بسته است،
اصلا کسی
حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه را ندارد….
واقعا وقتی که تو نیستی
آفتاب هم حوصله ندارد راه بیفتد
بیاید بالای کوه،
اما دیوارها
تا دل ات بخواهد بلندند
سرپا ایستاده اند
کاری به بود و نبود نور ندارند،
سایه ندارند….
من قرار بود
روی همین واقعا
فقط روی همین واقعا
تاکید کنم!
بگویم:
واقعا وقتی که تو نیستی
خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند…
واقعا وقتی که تونیستی،
من هم تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام……
واقعا
وقتی که تونیستی،
بدیهی ست که تو نیستی!

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم
عشق را زنده نگه دار که بر می گردم
بس کن این سر زنش "رفتی و بد کردی" را
دست از این خاطره بردار که بر می گردم
دو سه روزی هم – اگر چند – تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم
بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار که بر می گردم
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
به همان دیده بیدار که بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آیینه بگذار که بر می گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که می گردم

قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی
عشق آغاز خوشی نیست، که بیفرجامی است
هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی است
همهی پنجرهها بستهتر از زندانند
همهی خاطرهها برزخ بیهنگامی است
حرفهایت فقط افسانه و شهرآشوبند
صحن هر محکمهای صحنهی ناآرامی است
قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی
چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی است!؟
مانده با این همه تردید چه حکمیبدهد!؟
بیگمان آخر این قصه، فقط بدنامی است!

حس می کنم کنار تو از خود فراترم
حس می کنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشم های تو باشم رهاترم
دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارترم…بی صدا ترم
گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم
قلبی که کنج سینه ی من می زند…تویی
من با غم تو از خود تو آشناترم
هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم
حالم بد است…با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم…

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی
ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی
در چشم من این گونه غریبانه نبودی
آن قدر که من عاشق و مجنون تو بودم
لیلی من ِبی کس و دیوانه نبودی
هم در دل من بودی و هم درد دل من!
در خانه ی من بودی و همخانه نبودی
من مرغک بی بال و پری بودم و افسوس
هم دام بلا بودی و هم دانه نبودی
بیهوده نکش بر سر من دست نوازش
تو موی پریشان مرا شانه نبودی
دشمن نکند با دل من آنچه تو کردی
نفرین به تو ای دوست، تو بیگانه نبودی!
از پیله ی ابریشم من حلّه نبافید
ای کِرم! تو شایسته ی پروانه نبودی!
مجموعه گلچین از زیباترین شعرهای عاشقانه مولانا عارفانه
شعر عاشقانه مولانا ، به همراه زیباترین اشعار مولانا , شعر عاشقانه معاصر ,شعر عاشقانه احساسی و عارفانه و شعر عاشقانه غمگین . مولانا از شاعران عظیم قرن هفتم میباشد که آثار بسیاری گران بهایی را از خویش به یادگار گذاشته . به همین منظور مجموعه برگزیده معروف ترین شعر عاشقانه و عارفانه مولانا را برای شما در این مقاله از سایت روزگار قرار میدهیم

شعر کوتاه مولانا در مورد عشق
بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بیجنبش عشق در مکنون نشود

جز من اگرت عاشق و شیداست ، بگو
ور میل دلت به جانب ماست ، بگو
ور هیچ مرا در دل توجاست ، بگو
گر هست بگو ، نیست بگو ، راست بگو

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

اشعار کوتاه و زیبا از مولانا
اشعار کوتاه مولوی
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بینمکی ز شور بختی منست
اشعار کوتاه مولوی
آن خواجه که بار او همه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
نی گفت ندانست که آن نیشکر است
اشعار کوتاه مولوی
آن سایهی تو جایگه و خانهی ما است
وان زلف تو بند دل دیوانهی ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع که پروانهی ما است

اشعار کوتاه مولوی
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق
یک وقت شود جمله اوقات مرا
اشعار کوتاه مولوی
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه ای
از بهر خـدا مکن فراموش مرا
روز بزرگداشت مولوی گرامی باد
اشعار کوتاه مولوی
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
روز بزرگداشت مولوی گرامی باد
اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غـم که هزار آفرین بر غم باد
روز بزرگداشت مولوی گرامی باد

اشعار کوتاه مولوی
ای نرگس پر خواب ربودی خواب
وی لاله سیـراب ببردی آبم
ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟
روز بزرگداشت مولوی گرامی باد
صد نامه فرستادم
صد راه نشان دادم
یا راه نمی دانی
یا نامه نمی خوانی!

اشعار کوتاه مولوی
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
به جز عشق به جز عشق دگر هیچ نکاریم
اشعار کوتاه مولوی
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
روز بزرگداشت مولوی گرامی باد
اشعار کوتاه مولوی
هلـــه نومیـــد نباشی کـــه تـــو را یـــار بــراند
گـــرت امروز بـــراند نــه کـــه فـــردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کـــن آن جا
ز پس صبر تـــو را او به ســـر صـــدر نشاند
و اگــر بر تو ببندد همه رهها و گذرهــا
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…
ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…

تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه ای
از بهر خـدا مکن فراموش مرا
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

ای نرگس پر خواب ربودی خواب
وی لاله سیـراب ببردی آبم
ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟
قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
چنین من و ماست بیخبر از من و ما است

گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
ور آینهوار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت
اشعار کوتاه مولوی
گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است
جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بیقرار بالایین است

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست
اشعار کوتاه مولوی
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بیجنبش عشق در مکنون نشود

اشعار کوتاه مولوی
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
از جان و خرد تهیست مانند دهل
گبر ابدی باشد کو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهی ماست
دانستن او نه درخور پایهی ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
در دایرهی وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانهی اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهی دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمندهست
بیشرم بود مرد چه بیشرمیها

از حال ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را
اشعار کوتاه مولوی
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
مانندهی حاجیان به کعبه و به عرفات
چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
آخر حرکات شد کلید برکات
شعر عاشقانه شاد و روحیه بخش برای همسر
شعر عاشقانه اگر شما از آن دسته هستید که به شعر و شاعری علاقه مندید بعید است که به دنبال شعر عاشقانه نباشید از اشعار عاشقانه برای ابزار علاقه و بروز احساسات استفاده می شود از این رو مجموعه جدید زیباترین شعر عاشقانه را از شاعران بزرگ مانند فریدون مشیری و حافظ و سعدی برای شما در سایتروزگار تهیه کرده ایم

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی
تکلیفت روشن نیست
من چقدر ساده ام
که هنوز فکر می کنم
روزهای آخر پاییز
تمام طلسم ها باطل می شود
و تو مرا فتح خواهی کرد.
آرام می آیم
و از گوشه ی لب هایت
برگ های پاییز را جارو می کنم
من گذر فصل ها را
از خطوط صورت تو می فهمم.
عاشقانه های پاییز
در چشمانت رخنه بسته است
نگاهم که میکنی
خشک میشوم و زرد و بعد فرو میریزم
از نگاهت… …
من باتو
پنهان ترین نجوا های عاشقانه پاییز را
به همراه باد خواهم خواند
نسیم برگ ریز تو بر گونه های مشتاقم
آتش پرواز را تند تر می کند
با تو
فصلی نیست

درمن دختری
هروزصبح جلوی آینه موهایش را میبافد
رژ لب جیغ میزند
دامن چین دار می پوشد
و
صدای زنگ تو
میکشاندش جلوی در
شبیه شعرهای عاشقانه پاییز…! …
بوی شب یلدا را درک می کنی؟
انتهای پاییزاست.
قرار عاشقانه پاییز و زمستان
قراری طولانی
به بلندای طولانی ترین شب
شب عشق بازی برگ و برف
پاییز چمدان به دست ایستاده
عزم رفتن دارد
خداحافظ پاییز
سلام زمستان
کجایی بهار دل ها؟
عاشقان دلتنگند
برای تو

پاییز عاشقانه ترین فصل زندگیست
چشم تو قاتلیست که هرلحظه هرکجا
آرامش زمین و زمان را بهم زده است
در من شبیه آتشی و شعله میکشی
لبخند توست نظم جهان را بهم زده است
پاییز میرسد به تماشای چشمهات
پاییز عاشقانه ترین فصل زندگیست
آیینه ای برای شکستن شدم ببین
اینجا شکستن از غم تو اصل زندگیست
باران شروع شد که تو را زندگی کنم
این کوچه را برای عبور تو خوب کرد
باران تمام شد…دل تنهای من شکست
خورشید چشمهای تو در من غروب کرد
با اشک روی فاصله ها خط نمیکشم
سهم دلم نگاه غریبی ست
ما
… نـشـــســته بـودیـم، چــه کــودکـانه
پاک
ما
… پــریـــده بودیـم، چـون نُتی روشن
از نـقـطه چـیــنِ خـیـال – اندکی شبنم
می چکـیـد…
بر مساحتِ ادراک
خـــــوابِ مــــرگ
یــادمانِ کهکـشـانـی غریب
ذهنِ ما – آسمانه ای نمناک
ذ ر ه ذ ر ه
نفیرِ زرد – نارنجـی
می دمید …
شاهواری از افلاک
بوی خرمنی از بهـشـت می آمـد
نـور روشنی بر چـمــن می تابید
طعمِ زندگی، شرابِ دیگر داشت
پـیـچکی زیبا .
در زمـــــ …
روزی به جهانیان خواهم گفت
که پاییز ستوده به صفت غم نیست
و تنهاییِ نهفتهِ درونش را به فراموشی خواهم سپرد
تا برای روزهای زردش شعرهایِ سپید بسراید
ویا بازی استراتژیک زردیِ برگ هایش رابه دست باد دهد
و ابرهای بارانیش را به دست رعد
سروده ای از مهر بخواند
و نوایی از باران
لبخند را به گل های پاییزی هدیه دهد
وعشق را به قلب رهگذران
محبت را نثار شاخه کند
وعاطفه را نثار آدمیان
روزی به جهانیان خواهم گفت
که پاییز
درختان خشکیده
قبای سبز
بر تن کردند؛
بادهای سرسخت
جامه ی غم
از رخت ربودند؛
آسمان تیره
آوای شادی سر داد؛
بیرق سرخ عشق
افراشته شد!
پاییز
روی دست خدا ماند
آنگاه که
عاشقانه آغاز شد…! …
عاشقانه های پاییز
در چشمانت رخنه بسته اند
نگاهت که میکنم
هزارو یک شب عاشقانه ها
از چشمانم فرو می افتد…
باز هم ترانه های ناتمام
سرگردان میان هوای پر باد و باران دلم.
چه می کند این پاییز با دلم!
عجب حال و هوای عاشقانه ایست
این روزهای خنک پاییزی:
نسیمی که زیر پوست صبح من می رقصد.
هرچند صبح تنهایی ست.
و آفتاب کوچک ظهرهایش.
با تمام نبودنت.
دلتنگی غروب غمناکش.
و سکوت دلگیر شب هایی که
جای خالی تو را در آغوش جستجو می کند.
این پاییز چه می کند با دل من!
یاد بارانی که روی پوست من و تو نم زد.
و ما گفتیم عشق را زیر باران دیدیم.
من به پاییز بودن تمام سال عادت

مپرسید ای سبکباران مپرسید
که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
که این دیوانه را از خود خبر نیست
باکاغذ بادبادک ساختن، فقط بهانه ی ویرایش
آخرین شکایت نامه ای ، بی اساس ست…
از روی مدار گیس های بلند آفتاب،
پارا فراتر گذاشته ای و اجازه داده ای، سرانگشتانت،
پوست باکره ی آسمان را،
با تو، آشتی دهد!
ازل بود یا ابد ، نمی دانم!
حالا هم می بینم چندان زمانش مهم نیست!
یک هنگام طولانی بارها،
در امتداد چند قطره اشک بی سرپناه،
با من وعده دادی و همان جا،
عدالت خداوند،
در صوراسرافیل ، زاییده شد!
هر صبح و …
بدین افسونگری, وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو, شراب زندگی بخش
شبی می نوشمت خواهی نخواهی
از تو گذشته ام رویای زرد من
این عاشقانه ها ارزانی خودت
هر چند زاده ی عشق تو شد دلم
من می روم دگر این تو واین دلت
تو داده ای به من ازعشق خودگلی
می کاردش دلم از روی سادگی
این رسم عشق توست کز یاد میبری
بر باد می دهی این راز زندگی
از تو سروده ام ای مهر بی ثمر
فردا که می رسد بی تو دگر شوم
افسوس میخورم از آنچه رفته است
اما ز یاد تو من بی اثر شوم
پاییز شعر من دیگر گذشته است
آن برگ زردعشق رازش نهفته است
در فصل تازه ای من سبز میشوم
در خاطر بهار پا …